زندگی من و بابازندگی من و بابا، تا این لحظه: 17 سال و 11 ماه و 28 روز سن داره
محمد منمحمد من، تا این لحظه: 10 سال و 11 ماه و 10 روز سن داره

نگفته هایی در من، برای تو

نامه صد و دوم

سلام عزیز مامان حال این روزای مامانت زیاد خوب نیست احساس میکنم یه حادثه بد تو راهه .... یه بیماری  .... یه رنج یکی بهم میگفت اینقدر منفی فکر نکن ......  ولی نمیشه . یکی دو روزه که سرگیجه و ضعف دارم چند روز پیش قفسه سینه ام تیر میکشید که گذاشتم به حساب معده از امروز احساس میکنم که کف دست چپم داغ میشه مثل وقتی بی حسی میزنن برا دندون و صورت کم کم داره بی حس میشه شاید قرار ما ندیدن هم باشه و نچشیدن طعم حضورت  نمیشه مقاومتی کرد  ...
25 آذر 1392

نامه صد و یکم

سلام عزیز مامان چهارشنبه گذشته خوابت رو دیدم یه خواب خیلی خوب خواب به دنیا اومدنت خواب شیر دادنت دلم خیلی خواستت خیــــــــــــــــــــلی تا شب تو فکرت بودم عزیز دلم کم کم دارم بی طاقت میشم
17 آذر 1392

نامه صدم

سلام عزیز دلم مامان از این ماه دارم مقدمات اومدنت رو فراهم میکنم داروهای ضد سقطم رو مصرف میکنم به امید بودنت فردا میخوام برم کیش که هم خودم و هم بابات یه حال و هوایی عوض کنیم دلم میخواد تو اومده باشی تو دلم ......... هر چند که اون موقع باید با ترس و لرز برگردم و از کلی تفریحاتش محروم بشم ولی به داشتنت میارزه منتظرم عزیز دلم
8 آذر 1392

نامه نود و هفتم

دلشوره دارم یه حس خاص که نمیدونم چیه دیشب گفتم اگه سال دیگه داشته باشمت تو همین شب عقیقه میدیم انگار رفتم یه کلاس بالاتر انگار دیگه میتونم با همه از بچم حرف بزنم و اجازه بدم برام دعا کنن که سال دیگه تو باشی دیگه میتونم منم از خاطرات حاملگی بگم هرچند کوتاه انگار بزرگ شدم و رفتم تو جمع مادر ها اینا همه به خاطر حضور دو ماهه تو بود تو دلم باید خیلی زود دوباره بیای تو دلم که برا سال دیگه همچین شبی توی این دنیا باشی
20 آبان 1392

نامه نود و ششم

سلام گل مامان این روزهای من خیلی خوبه یه حال خیلی خوب که مشکلات کاری هم نمیتونه بهمش بریزه انگار که دارمت لحظه شماری و ثانیه شماری میکنم  تا اومدنت
14 آبان 1392